close
تبلیغات در اینترنت
داستان پندآموز

شیشه دانلود

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

لینک باکس غلغله

داستان بعضی از ما !!!

یکشنبه 18 فروردين 1392

ماهی مون هی میخواست یه چیزی بهم بگه . تادهنشو وا می کرد آب میرفت تودهنش نمی تونست بگه.


دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد ازخوشالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو

اینقده بالا پایین پرید خسه شد خوابید.

ادامه مطلب

غذای محرمی

جمعه 01 دي 1391

دیدم اونور خیابون یه هیئت داره غذا نذری میده
یه نگاه به ماشین ها انداختم دیدم کمترین ماشین 206 بیخیال شدم به راهم ادامه دادم
چند قدمی نرفته بودم که دیدم یه پیرزن 70 80 ساله داره از آشغالا اون کارتوناشو جمع میکنه میندازه تو کیسش
منم داشتم

نگاه میکردم خواست که کیسرو ورداره رفتم جلو بهش گفتم مادر اونجا دارن غذا نذری میدن چرا نمیری شما هم یدونه بگیری
برگشت نگاهم کرد
و گفت :
اون غذا برای گرسنه هاست، من سیرم...
بعد اون کیسه به اون سنگینی برداشتو به راهش ادامه داد
تا نیم ساعت از جام نتونستم تکون بخورم فقط داشتم به صفی که هر لحظه داشت بلندتر میشد نگاه میکردم 

داستان آموزنده : قدر خانواده ی خودتو بدون!

 

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه! معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم …

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم

اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم

عاشقونه ها

ادامه مطلب